قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
887
تاريخ الفي ( فارسى )
انديشه نمود و آثار خوف در بشرهء آن حضرت ظاهر شد . باز مسلم گفت : آمدى ميان مروان و پسرش نشستى تا از شرّ من ايمن شوى ؟ و اللّه كه به واسطهء ايشان هيچ كس از شرّ من خلاص نشود اگرچه فرزند ايشان باشد ، ليكن امير المؤمنين يزيد مرا در حقّ تو وصيّت كرده و مبالغه در تعظيم تو بسيار نموده . اگر مىخواهى آب بخور . پس امام زين العابدين را بر سرير خود بنشانيد و گفت : مردم تو بسيار ترسيده باشند . امام فرمود : آرى بسيار خوف دارند . پس بفرمود تا اسب تازى با زين [ و ] لجام نفيس پيش امام كشيدند و امام را به عزّت تمام رخصت داد و طلب بيعت يزيد از او به شرطى كه با ديگران مىكرد نيز نكرد . بعد از آن علىّ بن عبد اللّه بن عباس را طلب كرد . حصين بن نمير از جاى برخاست و گفت : بيعت نمىكند پسر خواهر ما ، الّا چنانچه علىّ بن حسين بيعت كرد . و چون مادر علىّ بن عبد اللّه از بنى كنده بود تمامى كنديان با حصين بن نمير موافقت نموده علىّ بن عبد اللّه را از دست مسلم خلاص كردند . و در روضة الصفا آورده كه در واقعهء حرّه ششصد نفر از مردم مدينه به قتل رسيدند . و چون مسلم در خون ريختن بىملاحظه بود و اسراف بسيار مىنمود او را بعد از اين واقعه مسرف « 1 » گفتندى . و در كامل التواريخ مسطور است كه محمّد بن عماره مىگويد كه من به طريق تجارت به شام رفته بودم شخصى از من پرسيد : تو از كجايى ؟ گفتم : از مدينه . گفت : از خبيثه ؟ گفتم : رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، او را طيّبه نام نهاده و تو او را خبيثه مىگويى ؟ پس گفت : به درستى كه مرا با مدينه عجب حالى است . گفتم : آنچه چيز است ؟ گفت : وقتى كه لشكر يزيد با مسلم بن عقبه به جانب مدينه مىرفتند من در خواب ديدم كه شخصى به من گفت كه تو مردى را مىكشى كه نامش محمّد خواهد بود و به واسطهء قتل او مستحق دوزخ خواهى شد . چون از خواب بيدار شدم با خود عهد كردم كه هرگز با اين جماعت به جنگ اهل مدينه نروم . القصه ، هرچند سعى كردم مفيد نيفتاد . مسلم مرا همراه خود برد . چون آنجا رسيدم به خود قرار دادم كه مقاتله نكنم و تا آخر واقعهء حرّه مطلقا تيغ برنياوردم ، تا آنكه اين واقعه از هم گذشت و من بيرون آمده به جانب شهر مىرفتم . اتّفاقا گذر من بر كشتگان افتاد . به يك مردى رسيدم كه در ميان مقتولان افتاده بود ؛ مجروح و نالان كه هنوز رمقى از حيات باقى داشت . چون نظرش بر من افتاد گفت : « دور شو اى سگ » مرا از اين سخن بسيار بد آمد . شمشير برآوردم و او را به قتل رسانيدم . همان لحظه خوابم به ياد آمد . بسيار نادم و پشيمان شده به مدينه درآمدم و مردى
--> ( 1 ) . علىّ بن عبد اللّه بن عباس در شعرى كه سرودهء مسلم بن عقبه را به همين لقب ياد كرده است . اطّلاعاتى دقيق در أنساب الأشراف ( ج 4 ، ص 40 ) مندرج است . به تصريح بلاذرى زنى از اهالى بخارا قبر مسرف را خراب كرد و جسد او را از درخت خرمايى آويخته آتش زد .